#پناه_اجباری_پارت_130
رها بی حرف قبول کرد.
کلیدو گرفت سمت رها و رها آروم پیاده شد ... دلم میخواست سریع از ماشین پیاده شم ... میخواستم یه دل سیر گریه کنم ... باید این بغض لعنتی رو میشکستم ... بهم گفته بود فراری ... یعنی من فرار کردم ؟! آره دزدی که بدتر از فرار کردنه ... اشکام روی گونه ام جاری شدن ... نگاهمو دوختم به سهند و آروم گفتم : توهم نظرت اینِ ؟ تو هم مثل اونا فکر میکنی ؟
سهند کلاقه دستی توی موهاش کشیدو گفت : راسا ببین ....
داد زدم : جوابمو بده ... تو هم نظرت این بوده ؟!
هیچی نگفت ... قلبم ریخت اونم داشت مثل اونا فکر میکرد ... کسی که برادرم بود ... نمیتونستم تحمل کنم ... در ماشینو باز کردمو زدم بیرون ... رها درو واسم باز گذاشته بود ... توجهی به سهند که صدام میزد نکردم ... درو بستم ... بغضم ترکید ...
سهند _ راسا تروخدا درو باز کن .
_ نمیخوام ببینمت ... هیچ کدومتون یه لحظه هم فکر نمیکنید من میمخواستم به بابا کمک کنم ... من نمیخواستم اینجوری شه ... نمیخواستم ... همه تون به این فکر میکنید که من رفتم ... حتی یه لحظه هم فکر نکردید مردم ... همه تون گفتید فرار کرده ... رفته قاطی دختر خیابونی ها شده ... به اون بچه هم یاد دادید ...
دیگه نتونستم ادامه بدم ... دویدم داخل ... درو قفل کردم ... پشت در نشستم و زار زدم ...
توجهی به رها که کنار در آشپزخونه ایستاده بود و آروم گریه میکرد نکردم ... میخواستم گریه کنم ... تا قبل از اینکه مامان اینا بیان ...
***
با احساس گرم شدن گونه ام از خواب پریدم ... توی تاریکی یکی نشسته بود بالای سرم ... بوی عطرش آشنا بود ... با وحشت خودمو جمع کردم .... رفتم عقب ... اونم اومد نزدیکتر ... چقدر سایه اش شبیه اون لعنتی بود ... دستشو اورد نزدیک ... با تمام توانم جیغ کشیدم ... بلکه کسی نجاتم بده ...
با پاشیده شدن آب روی صورتم از خواب پریدم ... چراغ اتاقم روشن بود ..
_ راسا .. راسا عزیزم آروم باش .
نگاش کردم ... ترنم ؟! اومد نزدیکم و آروم گفت : چیزی نیست کابوس دیدی ...
آره ترنم بود ! بغضم ترکید ... خودمو رها کردم توی بغلش ... ترنم با بغض گفت : جانم ... گریه نکن قربونت برم .
romangram.com | @romangram_com