#پناه_اجباری_پارت_118
از کنار در فاصله گرفتم ... مشتی زد توی شیشه و داد زد : میای بیرون یا ...
یه مردی اومد طرفش و مشکوک نگاش کرد .
مرد _ چیزی شده آقا ؟
صدرا با عصبانیت برگشت سمتش و داد زد : به شما ربطی داره ؟
مرده یکه خورد و برگشت سمت من ... ترس منو دید گفت : مزاحم نشید آقا .
صدرا یقه مرده رو گرفت و چسبوندش به ماشین ... جیغ خفه ای زدم . الان میزنه بدبخت مرده رو میکشه ... این تعادل روانی نداره . از شانس گند مرده کسی اطراف نبود . نگاهمو اطراف ماشین چرخوندم ... با دیدن سوییچ رفتم سمت راننده ... نشستم ... استارت زدم . بی توجه به نگاه صدرا که چرخید سمتم دنده رو عوض کردم و راه افتادم ... خدایا خودت کمک کن ... نگام از آینه به صدرا افتاد که مرده رو ول کرد و دوید سمت دیگه ... فکر کنم رفت سوار ماشینش شه ... با دیدن سهند چرخیدم سمت بیمارستان ... بیخیال بوق ماشینا شدم ... کنارش زدم روی ترمز ... ماشین خاموش شد ... سهند با وحشت نگام کرد ... درو باز کردمو پریدم سمت کمک راننده ... سهند سریع سوار شد ...
سهند _ چی شده راسا ؟
عقبو نگاه کردمو داد زدم : برو سهند برو ...
اونم حرفمو گوش دادو ماشینو روشن کردو گاز داد ... دوباره عقبو نگاه کردم ... نمیدیدمش ...
سهند _ راسا چه خبره ؟
نگاش کردم _ فقط برو خونه خودت .
سهند _ داری میترسونیم بگو چی شده لعنتی ؟
با بغض گفتم : ترو به علی برو ... میگم .
و سرمو گذاشتم روی زانوم ... اونم دیگه چیزی نگفت .... هرچند میدونستم داره از فضولی میمیره .
با صدای سهند چشمامو آروم باز کردم ... ماشین ایستاده بود . نگاهمو برگردوندم سمت سهند ... لبخندی آرومی زدو گفت : پیاده شو ... رسیدیم .
romangram.com | @romangram_com