#پادشاه_من_پارت_570
دنبالت...برو عزیزم....."
اخم بر پیشانی اش نشست و لب هایش آویزان:"نه پویان ....لطفا تو باهام بیا....از این که کنارم
باشی حس خوب و راحتی دارم...نباشی فضا برام سنگین میشه.."
نفسم را با فوت بیرون دادم و سرم را پایین انداختم که گفت:"لطفا..."
مگر میتوانستم به این لحن ملتمس و چشم های خواهشمندش نه بگویم....
اصلا سخت است او چیزی بگوید و من بگویم نه....
ناچار و تسلیم حرف هایش سری تکان دادم و پیاده شدم.....
کنارش ایستادم که گفت:"اونجا رفتم چی باید بگم؟؟"
لبخندی زدم و تمام مهربانی و عشقم را نمی دانستم می فهمد یا نه را در صدایم ریختم و
گفتم:"فکر کن یه دوست ....باهاش درد و دل کن....هرچی تو دلت هست رو بهش بگو....از هرچی
دوست داری بگو و بقیش رو بسپار به خودش...."
لبخندی زد و با چشم های عسلی دلبرش نگاهم کرد و گفت:"مرسی که کنارمی..."
او میخواست با قلب من چکار کند....
نفس عمیقی کشیدم و دستم را سمت در گرفتم و آهسته گفتم:"بفرمایید"
بعد از این که منشی آمدن مارا خبر داد همراه پاییز وارد اتاق خانم دکتر شدیم ....
دکتر به احترام ایستاد و سلام کرد و من سعی ک د خیلی صمیمی جوابش را بدهم...
دکتر از پشت میزش بیرون آمد و سمت پاییز رفت و دستش را گرفت:"چه خانوم زیبایی....خیلی
خوشبختم از آشنایی باهاتون....رویا هستم...اسم زیباتون؟؟"
پاییز ابرویی بالا انداخت و لبخندی زد:"پاییز هستم...همچنین..."
romangram.com | @romangram_com