#پادشاه_من_پارت_567

آنقدر با عجله از خانه بیرون رفتم که حتی صدایشان را نشنیدم.....
امروز روزی تازه بود....روزی جدید برای من....روزی روشن برای من....
برای قوی بودنم اولین کاری که کردم مخفی کردن عکس امیرحسین میان انبوهی از وسایل کهنه
بود....او هم باید مثل همان وسایل کهنه و قدیمی که از یاد رفته اند از خاطراتم بارش را ببندد و
برود...
صدای بوق ماشین آشنای پویان که به گوشم خورد سریع از خانه بیرون زدم و سوار شدم....
دورغ است اگر نگویم که با دیدنم تعجب نکرد و چشم هایش گرد نشد.....
|از دل پویان|
چشمم را دوختم به پاییزی که امروز زیباتر از هرروز دیگر شده بود....
چشم های عسلی اش که چند وقتی است دلم را برده و بیقرار کرده را در چشمانم که مات و
مبهوت بودند انداخت و گفت:"سلام صبح بخیر...."
با نشاط تر از همیشه.....با انرژی و مصمم....
ذوق بیش از حدم را مخفی کردم و تنها لبخند کج اما زیبایی زدم و گفتم:"سلام خانوم....صبح
شما هم بخیر...خوبی؟؟"
صاف نشست و کمربندش را بست و دست های ظریف و نحیفش را روی کیفش گذاشت و در هم
قفل کرد و گفت:"عالی...تو چطوری؟؟؟چشمات چرا قرمز ؟؟؟"
تا سوال را پرسید به خودم آمدم و چشم از پاییز دوست داشتنی ام برداشتم و از آیینه به خودم و
چشم هایم نگاه کردم....اثرات شب بیداری بود....
لبخندی دوباره گوشه لبم نشست و همانطور که استارت زدم گفتم:"دیشب درست
نخوابیدم...بیمارستان بودم و کارم زیاد بود..."


romangram.com | @romangram_com