#پادشاه_من_پارت_564

اینبار صدای نفس کشیدن کسی را شنیدم.....ترسیدم....اولین بار بود کسی این موقع از شب زنگ
میزند و حرف نمی زند....
آب دهانم را پایین فرستادم و برای بار آخر گفتم:"الو؟؟؟"
طولی نکشید و سریع تلفن را قطع کردم.....نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ترس را از خودم دور
کنم و تا حدودی موفق شدم اما اینبار تنهایی واقعا ترس به جانم انداخته بود....
قبلا اگر تنها هم بودم اطمینان داشتم که بیرون از اتاقم دو نفر هستند و الان...
آهی کشیدم و سریع شماره پویان را گرفتم....دومین بوق که خورد جواب داد...
صدای همیشه مهربان ،اما خسته اش به گوشم خورد:"بله؟؟"
انگار به شماره نگاه نکرده بود....
ناخواسته لبخندی زدم و گفتم:"سلام....خسته نباشی؟؟"
لحن صدایش تغییر کرد،شاد و سر زنده شد،صدایش مثل همیشه آرامش را به رگ هایم تزریق
کرد:"سلام عزیزم....ممنون....چطوری؟؟"
کنار تلفن نشستم و به دیوار تکیه کردم و آهی کشیدم:"زیاد خوب نیستم...تو خوبی؟؟؟خسته به
نظر میای؟"
او هم نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت:"آره یه کوچولو خسته بودم...اما الان صدات رو شنیدم
خستگیم در رفت..."
مکث که کرد باعث شد لبخندی پهن و دندان نما روی لبم نقش ببند....
سرفه ای کرد و سریع گفت:"گفتی زیاد خوب نیستی؟هوم؟؟؟چرا؟؟؟"


دستم را زیر چانه ام زدم و چشم های خسته ام را به قالی انداختم و گفتم:"زیاد مهم

romangram.com | @romangram_com