#پادشاه_من_پارت_556

حرفش با صدای باز شدن در قطع شد....
لبخند زد و گفت:"خب انگار پدر و مادرت اومدن....من دیگه باید برم...."
دیگر برای ماندنش اصرار نکردم...
نیاز به فکر کردن نداشت....حرف هایش را قبول داشتم....
حق با او بود....من باید با رفتن پیش یک روانشناس ذهنم را شست و شو میدادم و امیرحسین را
از ذهنم پاک میکردم....


بهترین راه را پیشنهاد کرده بود....
به سختی و با جان کندن تن سنگین شده ام را بلند کردم و پشت سرش ایستادم و از پشت
دستش را گرفتم و زمزمه کردم:"حق باتوئه....نیاز به فکر کردن نیست....وقتی تو میگی لازمه
یعنی لازمه....هر کاری که نیاز هست رو انجام بده...."
سریع سمتم برگشت و با خوشحالی نگاهم کرد و دستش را که دستم درونش بود را بالا آورد و
بوسه ای کوتاه روی سر انگشتانم زد و گفت:"خوشحالم که این تصمیم رو گرفتی....بیشتر مراقب
خودت باش...خداحافظ...."
بعد از رفتن پویان در اتاق را قفل کردم و روی تخت دراز کشیدم و چشم دوختم به عکس....
چرا نمیتوانستم ذهنم را خالی از امیرحسین کنم عجیب بود....
باز در افکارم غرق بودم که صدای در اتاق باعث شد تمام فکر ها و خیال هایم از ذهنم پرواز
کنند....
چیزی نگفتم که صدای مادرم به گوشم خورد:"پاییز جان؟دخترم؟؟؟مهمون داری...در رو باز
میکنی خانومی؟؟"

romangram.com | @romangram_com