#پادشاه_من_پارت_554
کرد:"ببین پاییز جان....من الان نزدیک به یک سال و خورده ای هست که می شناسمت و کنارت
بودم....تو خیلی از لحظه ها و اتفاق ها بعد از رفتن امیرحسین پیشت بودم....نمیدونم تا چه حد
تونستم همدمت باشم همراه اما همین که و
میگی از پیشم نرو یعنی موفق بودم و حضورم کنارت موثر بوده....همین که روی حرفم حرف
نمیزنی و همیشه اجازه دادی حتی تو خلوت ترین خلوت هات کنارت باشم یعنی بهم احترام
میذاری...همین چیز ها خیلی برای من با ارزشه و افتخار میکنم که دوستی مثل تو دارم و تو برام
با بقیه فرق داری..."
سکوت کرد و چشم دوخت به گل های ریز قالی....
امیرحسین هم همین را میگفت....برایش فرق داشتم....
آهی کشیدم و با فشاری به دستش وادارش کردم به ادامه ی حرفش....
سرش را بالا نیاورد و همانطور ادامه داد:"راستش تو ای چند وقت متوجه خیلی چیز ها
شدم....پریشون حالی هات....دیدن امیرحسین خیالی....صداهای عجیب و غریب....دور شدن از
دنیای واقعی....خب این ها واقعا خوب نیست و روز به روز ممکنه که بیشتر حالتو آشفته کنه....من
الان نمیخوام چیزی رو بهت تحمیل کنم اما پیشنهاد میکنم.....بهتره که مدتی تحت درمان باشی
پیش به روانشناس...اینطوری زندگی برای خودت و پدر و مادرت شیرین تر میشه.....من خیر و
خوبی تو رو میخوام عزیزم و واقعا حس میکنم این کار لازمه....تصمیم با خودت...."
چند ثانیه بدون پلک زدن به چهره اش چشم دوختم....
او رسما مرا دیوانه اعلام کرد....
آب دهانم را پایین فرستادم و با ناخن هایم فشاری به دست سفید و نرمش وارد کردم...چهره اش
romangram.com | @romangram_com