#پادشاه_من_پارت_438
پویان بود....
سریع از آغوش پدرم جدا شدم و اشک هایم را پاک کردم و گفتم:"بله آقای کاشف.؟؟"
نگاهی به پدرم انداخت و بعد از سلام و عرض احترام و نزدیکم شد و در گوشم گفت:"امیرحسین
باهاتون کار داره....واجبه انگار...."
نگاهی به پدرم انداختم....متعجب نگاهم کرد که گفتم :"ایشون پسر عموی امیرحسین
هستن...."
پدرم لبخندی زد و سر تکان داد....
بلند شدم.....باید نزد امیرحسین میرفتم.....کار واجبش چه میتوانست باشد....
رو به پدرم گفتم:"باباجونم تا شما ناهار بخوری من زود میام...باز نری تو اتاق کلی اشک بریزی
ها....من میام زود..."
سکوت را اینبار پدرم در پیش گرفته بود....سری تکان داد و تکیه گاه صندلی تکیه زد و چشم
هایش را بست....
تا اتاق امیرحسین هزار سوال از خودم می پرسیدم و سعی میکردم به نتیجه هم دست پیدا
کنم....
روبه روی اتاقش که رسیدیم جمعیت زیادی را دیدم....
پدرش،امیرعلی،زن عمویش،عمو ی امیرحسین،دختری که نمی شناختم و پویانی که کنارم بود...
نگران شدم و وحشت زده به پویان نگاه کردم:"اتفاقی افتاده؟"
لبخندی زد:"نه نگران نباشید...بفرمایید داخل اتاق شما...."
نفس آسوده ای کشیدم و وارد اتاقش شدم....
romangram.com | @romangram_com