#پادشاه_من_پارت_421


وارد محوطه بیمارستان شدم....
جایی که همه نوع آدمی دیده میشد....
یکی مثل من درمانده و عاجز و یکی خوشحال و خندان....
روی پله ها نشستم.....
سرم را روی زانوهایم گذاشتم و چشم هایم را بستم.....
باد خنک و دلنشینی از زیر شالم و لا به لای موهایم رد میشدند و کمی از گرمای تنم می
کاستند....
چشم هایم آنقدر خسته بود که محتاج یک خواب عمیق بود...
چشم هایم را محکم روی هم فشردم و زمزمه کردم:"خدایا چشم هامو که باز کردم ببینم همه
چیز خواب بوده...."
*******
از پشت دیوار شیشه ای به مادرم نگاه کردم.....
سه روز گذشته بود و مادرم چشم باز نکرده بود....
سه روز گذشته هو پدرم هر لحظه بی تاب تر از قبل میشد.....
حق داشت.....
از یک سو من اجازه دیدن امیرحسین را به او نمی دادم و از طرفی دکتر ها ملتفت مادرم را ممنوع
کرده بودند.....
پدرم شکسته شده بود....
چین و چروک بر پیشانی نداشت اما در این سه روز خط افتاده بود.....


romangram.com | @romangram_com