#پادشاه_من_پارت_419
کاش اصلا برادر نداشتم....
کاش حداقل امیرحسین،برادرم نبود.....
خدایا....مگر تو مهربان ترین نیستی؟؟؟
مگر تو خوبی بنده هایت رو نمیخواهی؟؟؟
چرا سرنوشتم را اینگونه نوشتی؟؟ ؟
چرا نخواستی خوشبختی ام در کنار امیرحسینم تکمیل شود؟؟؟
خدایا این حق من نبود.....
حق من عاشق این جدایی سخت نبود.....
سرم را روی زانوهایم گذاشتم و برای بخت سیاهم زار زدم....
برای دل شکسته ام زار زدم....
جا داشت برای امیرحسینم خون گریه میکردم....
برای قلب ترک خورده اش....برای حال خرابش....
دستی روی شانه ام قرار گرفت.....
به زور سرم را بلند کردم و نگاه کردم به چشم های آبی و نگران پویان....
کنارم زانو زد و سریع دستش را کشید:"خوبی؟؟؟"
چانه ام لرزید.....اشک هایم بی مهابا روی گونه ام سرازیر شدند و با صدای غمگین و پر از بغضم
گفتم:"نه....اصلا خوب نیستم.....نه آقا پویان.....دلم مرگ میخواد.....دلم میخواد کوچ کنم از این
زندگی نکبت بار....."
romangram.com | @romangram_com