#پادشاه_من_پارت_319

دیگه..."
متعجب نگاهش کردم:"کجا؟؟؟"
در اتاقش را باز کرد:"مگه نمیری خونه؟؟خوب میرسونمت..."
افتخار میکردم از این که عاشق کسی شده ام که آنقدر به فکرم هست و هوایم را دارد...
بی حرف پشت سرش راه افتادم...
از لیلا و امیرعلی و پدرشان خداحافظی کردم و بیرون رفتیم...
هوا خیلی سرد بود...
از سرما دندان هایم بهم میخورد...
در یک حرکت ناگهانی امیرحسین کتش را روی شانه ام انداخت:"هوا سرده..."
آنچنان محو کار هایش بودم که یادم رفت چه میخواستم بگویم....
به ماشین که رسیدیم گفتم:"هوا خوبه وقتی تو هوامو داری امیرحسینم..."
لبخندی زد و گفت:"وقتی اینجوری حرف میزنی قلبم میلرزه....عاشقتم که...."
نفس عمیقی کشیدم و سرم را پایین انداختم و زمزمه کردم:"دوستت دارم..."
خندید:"ای جانم...سوار شو عزیزم..."
بی حرف سوار شدم....
باز هم کنارش بودم....
چند لحظه ای گذشت که حرکت نکرد...


پرسشی نگاهش کردم:"چرا حرکت نمیکنی؟؟؟"
قیافه اش را مظلوم کرد:"میشه عکس بگیریم ؟؟"

romangram.com | @romangram_com