#پادشاه_من_پارت_300


لیلا سمت ماشینش رفت و گفت:"با بدبختی تونستم بابامو راضی کنم ماشین بده بهم...."
سعی داشت حالم را عوض کند اما من استرس داشتم و فقط فکر جشن و امیرحسین بودم...
خواستم سوار شوم که صدای ناآشنایی به گوشم خورد:"خانوم چند لحظه..."
ترسیدم و خودم را به در چسباندم....
با ترس نگاهش کردم....
مردی مسنی بود...
موهایش روبه سفیدی بود و کمی دور چشمش و پیشانی اش چروک افتاده بود....
سر تکان دادم:"بله؟؟؟"
به در خانه یمان اشاره کرد:"خونه ی مریم و محمدرضا همین جاست هنوز؟؟؟"
با تعجب نگاهش کردم:"بله..."
لبخندی زد:"دستت درد نکنه خانوم...برو بسلامت..."
هنوز نگاهش میکردم...
فقط همین را پرسید و رفت...
که بود و چه میخواست را خدا میدانست...
سعی کردم بیخیال آن مرد شوم و سوار ماشین شدم...
راهی خانه امیرحسین شدیم...
مکان تغییر کرده بود...اول قرار بود رستوران باشد و طی حرف هایی قرار شد جشن را در خانه
شان بگیرد....



romangram.com | @romangram_com