#پادشاه_من_پارت_298
به نشانه تسلیم دست هایش را بالا برد:"چشم...ببخشید...اما پاییز خانوم اینو بدون که من هیچ
وقت به بزرگتر خودم توهین نمیکنم،الان هم بی احترامی نکردم..."
زود عصبی شدم و چیزی گفتم که نباید می گفتم...
لبخندی از روی خجالت زدم و چشم هایم را بستم تا کارش را انجام دهد...
خیلی طول نکشید....
کارش را که تمام کرد بلند شد و گفت:"پاشو خودتو تو آیینه نگاه کن ببین چی ساختم....اصن
استاد تورو ببینه غش میکنه..."
با دیدن خودم در آیینه لبخندی ناخواسته روی لبم نقش بست...
ملیح و ساده و در عین حال زیبا...
با نگاهی پر از تحسین به لیلا نگاه کردم:"فدات بشم خواهر هنرمندم..."
بوسه ای روی گونه ام کاشت:"قربونت برم...تا تو لباستو بپوشی منم آماده میشم..."
بی حرف سمت کمد رفتم...
لباس شب نمیخواستم بپوشم چون قطعا مختلط بود و با آن نوع لباس ها راحت نبودم....
مانتو و شلوار یا کت و شلوار بهتر از لباس هایی است که تمام بدن را به نمایش می گذارد....
کت و شلوار آبی نفتی ام را بیرون آوردم و سمت لیلا گرفتم:"میگم لیلی این چطوره؟؟؟"
چشم هایش برق زد:"جون چه خوشکله....زیرش یه تاپ سفید بپوشی خیلی شیکه...اون کراوات
هم که داره ها باز بزارش خیلی شیکه..."
خندیدم:"چشم...شما به خودت برس..."
کار ها خیلی زود پیشرفت و خیلی زود ساعت هفت شد...
romangram.com | @romangram_com