#پادشاه_من_پارت_287

خندید:"خوب بازم خداروشکر که مثله بنفشه نیستی....بریم که مادرت و پدرت تنهان..."
تازه یادم افتاد مادرم بدون کمک نمی تواند پدرم را از پله ها بالا ببرد...
گوشه کت امیرحسین را کشیدم:"وای امیرحسین بدوو..."


وارد خانه که شدیم کت امیرحسین را رها کردم و سمت پدرم رفتم...
خجالت زده پایین صندلی اش را گرفتم:"شرمنده بابا جونم...شرمنده..."
خندید و تنها سرش را تکان داد...
امیرحسین به حیاط و خانه ساده مان نگاه میکرد...
نمیدانم چرا اما لبخند به لب داشت....
پدر را داخل خانه گذاشتیم...
من بیرون رفتم و کنار امیرحسین ایستادم:"چطوره؟"
نگاهی تحسین آمیز به خانه انداخت:"خیلی قشنگه....قدیمی...ساده...در عین حال زیبا...خوش به
حالت یه همچین جایی زندگی میکنی..."
لبخندی زدم:"مرسی...حالا بفرمایید داخل تا مامان منو نکشته..."
خندید و گفت:"میام الان...یه چیز یادم رفت بیارم...تو برو داخل..."
سری تکان دادم:"زود بیا..."
چشمی گفت و از خانه بیرون رفت....
نفس عمیقی کشیدم و وارد خانه شدم...
مادرم از آشپزخانه بیرون دوید:"کو پس؟؟؟استادت کو؟؟؟"
لبخندی زدم:"گفت که یه چیز یادم رفته بیارم الان میام..."

romangram.com | @romangram_com