#پادشاه_من_پارت_285



خواستم ادامه دهم که مادرم مانع شد:"وای پاییز...چقدر عجول شدی مادر....زشته استادت تا
اینجا اومدن داخل نیان....می ریم داخل بعد از ناهار می ریم اونجا شما هم برو پیش امیررضا تا
صبح باهم حرف بزنید...بیست و پنج سالته مهمون نوازی نتونستم یادت بدم..."
از خجالت گونه هایم قرمز شد...
سرم را پایین انداختم که پدرم گفت:"خب آقا امیرحسین بی زحمت دسته صندلی منو بگیر بریم
خونه...."
امیرحسین لبخندی زد:"خیلی ممنونم آقا محمدرضا....شما انگار قصد داشتید که برید
جایی...بفرمایید....انشاالله در یک وقت مناسب دوباره بهتون سر میزنم...دیدن و حرف زدن با شما
واقعا لحظه های شیرینی "
مادرم جای پدرم گفت:"لطف دارید شما....اما من الان اجازه نمیدم تا اینجا اومدن باشیدو نیایین
داخل خونه...ناراحت میشیم نیایید..."
امیرحسین سوالی نگاهم کرد...
اینبار در جوابش شانه ای بالا انداختم که گفت:"چشم خانوم یگانه...شما بفرمایید میایم
خدمتتون..."
مادرم لبخندی زد و با پدرم راهی شد...
حسی درونم میگفت از رابطه ام با امیرحسین خبر داشتند وگرنه چه لزومی داشت که من و او
باهم وارد خانه شویم...چرا اجازه نداد که من پدرم را ببرم...
نفسم را بیرون فوت کردم که امیرحسین گفت:"گفتم طاقت نمیارم،تو باور نکردی.."
لبخندی زدم و نگاهش کردم:"باید فکرشو میکردم که از تو هیچ کاری بعید نیست..."

romangram.com | @romangram_com