#پادشاه_من_پارت_277
تا موبایل را به گوشم چسباندم صدایش غرق گوشم شد:"سلام پاییز خانوم...خوبی؟؟سال نوت
مبارک..."
روی تخت نشستم تا غش نکنم..آرام گفتم:"سلام...مرسی..شما خوبی؟؟؟عید شما هم مبارک..."
_"خداروشکر....نفسی میاد و میره....چه خبر؟؟مامان و بابا خوبن؟؟؟"
نگاهی به در اتاقم که باز بود انداختم:"خوبن سلام میرسونن..."
_"پاییز؟؟؟"
با ذوقی وصف ناپذیر گفتم:"جانم؟؟؟"
_"دلم خیلی تنگ شده برات...چیکار کنم؟؟قلبم نا آرومی میکنه...تو رو ببینم آروم میشم..."
چنگی به پایم زدم...چقدر زیبا حرف میزد...
چه راحت من را هربار عاشق تر از قبل میکرد...
آب دهانم را پایین فرستادم و ناخودآگاه گفتم:"عزیزم برای جشن تولدت میبینم همدیگه رو..."
انگار ک یف کرده بود از اینکه از کلمه عزیزم استفاده کردم....
با مکثی گفت:"تا اون موقع که دق میکنم....یک هفته اس ندیدمت...به منی که هرروز میدیدمت
خیلی سخته ندیدنت...یعنی تو دلت به من تنگ نشده بی معرفت؟؟؟من تا چهاردهم چطور صبر
کنم؟؟؟"
دروغ محض بود اگر می گفتم دلم برایش تنگ نشده است...
چشم هایم را بستم و زمزمه کردم:"مگه میشه دلتنگت نشد...همونطور که این یک هفته تحمل
کردیم ،دوهفته دیگه ام صبر میکنیم..."
romangram.com | @romangram_com