#پادشاه_من_پارت_272

خاله عاطفه چطور توانست این حرف را بزند...
چرا هنوز نفهمیده است که گذشته ها گذشته...
قلبم شکست از حرف خاله عاطفه...
خوب حق رفاقت سال های مادرم را ادا کرد....
پدر من با وجود مشکلش هنوز از علی بهتر است...
سرم را پایین انداختم که صدای ضعیف امیرحسین به گوشم خورد:"وای پاییز چی شدی؟"
تازه یادم افتاد که با او داشتم حرف میزدم...
نفس عمیقی کشیدم و موبایلم را به گوشم چسباندم:"جانم؟؟؟هیچی نشد...چی داشتیم
میگفتیم؟؟؟"
امیرحسین نفس عمیقی کشید:"جواب منفی دادی و شر به پا کردی؟؟"
خندیدم:"بخاطر تو من هر کاری میکنم..."
صدای خنده اش گوشم را نوازش داد...
چه زیبا میخندید:"واقعا؟؟؟"
سکوت کردم ...سکوت بین مان طولانی شد که گفت:"الان دارم پی میبرم و اون کارات...اون شب
تو رستوران که یهو رفتی و فرداش که اصلا دوست نداشتی باهام حرف بزنی و...پس تو هم خیلی
وقته یه چیزی ته قلبت منو صدا میکرده نه؟؟"
استادم چه مهربان بود و چه زیبا حرف میزد...
جوابم جز سکوت نبود که ادامه داد:"الان سکوت کردی توقع داری آهنگ سکوت محسن یگانه
برات بخونم؟؟؟چرا حرف نمیزنی خب؟؟؟"



romangram.com | @romangram_com