#پادشاه_من_پارت_266
راه بازگشت نداشتم...
نباید جوابش را میدادم....
با حرص پایم را روی زمین کوبیدم و سمت خاله عاطفه رفتم...
با خاله عاطفه و عمو مرتضی سلام و احوالپرسی کردم که نوبت رسید به مصطفی...
لبخند تصنعی زدم و به داخل تعارفش کردم...
دسته گل را روی میز کنار تلوزیون گذاشتم و کنار مادرم نشستم که باز صدای موبایلم بلند شد...
قلبم پر پر میزد برای جواب دادن...
خواستم بلند شوم که دست های مادرم و چشم های پدرم مانع شدند...
اگر بار دیگر زنگ بزند و جواب ندهم فکر میکند من از قصد جواب نداده ام و حسی به او ندارم و
من این را نمیخواستم...
نگران چشم هایم را به زمین دوختم...
زل زدم به گل های قالی شاید هم به هیچ چیز و فقط پلک میزدم...
من باید جواب تلفنش را میدادم...
نباید بودن مصطفی و خانواده اش مانع شود...
دست مادرم را گرفتم و در گوشش گفتم:"من چند لحظه میرم داخل اتاقم و میام..."
چشم غره ای رفت و لب به دندان گرفت...
با حرص نگاهش کردم که گفت:"فعلا برو چای بریز بیار بعد..."
لبخند کجی زدم و بلند شدم...
romangram.com | @romangram_com