#پادشاه_من_پارت_263
نخواستم فکر کند من از حرفش ناراحت شدم...به زور لب هایم را باز کردم:"خوبم
امیرحسین....کاری نداری؟؟؟"
حس کردم خندید...آرام گفت:"به حرفام فکر کن شب دوباره بهت زنگ میزنم...مراقب خودت
باش...خدافظ..."
زیر لب خداحافظی کردم و سریع موبایلم را زیر بالش مخفی کردم...
قلبم نا منظم میزد...
تمام حرف هایش در ذهنم تکرار میشد و چهره اش مقابل چشمم تجسم میشد...
اشک در چشمانم حلقه زد...
باید خدا را شکر میکردم که اینبار به خواسته ام رسیدم...
خواسته ای که دوسال در کنج دلم جا خوش کرده بود...
دستم را روی چشم هایم گذاشتم و زمزمه کردم:"خدایا ازت ممنونم..."
خیلی زود شب شد...
خیلی زود رسید به بخش دوست نداشتنی امشب...
روی تختم نشسته بودم..اصلا دلم نمی خواست لباس بپوشم و در این جلسه شرکت کنم...
صدای در اتاق آمد...
چشم های سرخم را به در دوختم...
در باز شد و مادرم داخل شد...
چه زیبا شده بود...البته همیشه زیباست اما معلوم بود امشب ویژه بود...
romangram.com | @romangram_com