#پادشاه_من_پارت_260


همان لحظه مادرم را باز کرد و گفت:"نه عزیزم امشب عادی نیست..."
متعجب نگاهشان کردم:"یعنی چی؟؟"
پدرم دست هایش را در هم گره کرد:"یعنی میخوام بیان برای خواستگاری از تو برای مصطفی..."
وا رفتم...
تمام بافته هایم ریش شد...
لب هایم آویزان شد و کیف از دستم افتاد...
اشک در چشمانم حلقه زد...
با بهت نگاهشان کردم:"چرا؟؟؟خب چرا به من نگفتید؟؟"
مادرم وارد آشپزخانه شد:"چیز مهمی نبود که بگم....میان خواستی میگی بله نخواستی هم بگو
نه...از این دوراه که بیشتر نیست...اختیار زندگی خودت دسته خودته"
پوزخندی زدم و وارد اتاقم شدم...
محکم در را بستم...
با حرص روی تخته نشستم و گفتم:"پس بگو صبحی برا چی جلوم سبز شد..."
بی حوصله لباس هایم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم...
بدتر از این نمی شد...
مصطفی پسر خوبی بود اما من دلم پیش دیگری در گرو بود...
باید راحت نه می گفتم....رودربایستی که باهم نداریم...
کنار گوشم صدای موبایلم بلند شد...



romangram.com | @romangram_com