#پادشاه_من_پارت_255



قرمز شد...
سری تکان داد و سریع روی صندلی نشست...
نفسش را بیرون فوت کرد و گفت:"خب بچه ها روز آخره بسه دیگه...می تونید برید..."
پسر ها که منتظر همین حرف بودند سریع کلاس را ترک کردند...دختر ها اما کمی با حوصله تر و
با عشوه کلاس را ترک کردند...
من خط آخر جزوه ام را نوشتم و درون کیفم گذاشتم که لیلا گفت:"استاد قرارمون برپاست
پس؟؟"
بلند شدم و متعجب به لیلا نگاه کردم که امیرحسین گفت:"آره امیدوار...با بچه ها هماهنگ کنید
بیاید.."
چشم دوختم به امیرحسین و چیزی نگفتم که گفت:"پاییز خانوم بچه ها قراره برای تولدم جشن
بگیرن توام بیا...دعوت از طرف من به صورت مخصوص...حتما بیا...نیای منم نمیرم..."
متعجب سر تکان دادم:"ممنون از دعوتتون....باید صحبت کنم باهاشون..."
صندلی چرخدار آن پسر را گرفت و خواست از کلاس بیرون برود که گفت:"پاییز میخوای بری
خونه؟؟؟"
نگاهی به لیلا که با چشم های متعجب من را نگاه میکرد گفتم:"بله استاد..."
سرش را تکان داد:"خب مسیرمون یکیه...میرسونمت..."
این را گفت و از کلاس بیرون رفت...
لیلا سریع روبه رویم ایستاد:"جاااانم؟؟؟مگه استاد کاشف آدرس خونتون رو داره؟؟؟"
نگاه خسته و کلافه ام را به لیلا انداختم:"آره میدونه بیا بریم..."

romangram.com | @romangram_com