#پادشاه_من_پارت_237

چند لحظه نشستم تا کمی از حالت خستگی از خواب بیرون بیایم...
خمیازه ای کشیدم و از روی تخت بلند شدم...
از اتاق که بیرون رفتم متوجه شدم هنوز خوابند...
کلافه سری تکان دادم و وارد دستشویی شدم...
بعد از اینکه آبی به سر و رویم زدم بیرون رفتم و وارد آشپزخانه شدم...
کتری را روی گاز گذاشتم و مشغول آماده کردن وسایل صبحانه شدم که صدای مادرم به گوشم
رسید:"سلام دختر سحرخیزم...صبحت بخیر خانوم..."


سمتش رفتم و بوسیدمش و گفتم:"سلام خانوم مادر صبح شما هم بخیر...ببخشید بیدارتون
کردم؟؟"
لبخندی زد و وارد آشپزخانه شد:"نه عزیزم بیدار بودیم..."
سری تکان دادم و لبخند زدم:"صحیح..."
سمتم برگشت و گفت:"برو پیش بابات آمادش کن بیایین بیرون صبحانه بخوریم..."
چشمی گفتم و سمت اتاقشان رفتم...
در زدم و وارد شدم...
روی تخت نشسته بود و به روبه رویش زل زده بود...
لبخندی زدم و روی تخت ،کنارش پریدم و گفتم:"سلام بر پدر مهربانم...صبح آدینتون بخیر.."
دستش را دور گردنم انداخت و روی موهای ژولیده ام را بوسید و گفت::"سلام پاییز
خانوم...خوبی قشنگم؟؟؟"
خودم را بیشتر در آغوشش فرو کردم و دستم را دورش انداختم:"م سی بابا.."

romangram.com | @romangram_com