#پادشاه_من_پارت_233
سریع داخل آمد و در را بست و مرا در آغوش کشید و سرم را نوازش کرد:"الهی قربونت دختر
قشنگم بشم...کی تونسته اشک های عشق منو پاره تنمو از در بیاره هان؟؟؟"
روی شانه اش هق زدم:"مامان من خیلی بدبختم...مگه نه؟"
شالم را از روی سرم کند و کنار انداخت و بوسه ای روی موهایم نشاند:"نه فدات شم...نه عزیز
دلم...نه پرنسس من...کی همچین چیزی گفته؟؟"
جوابش را ندادم و اشک ریختم...
تنها جایی که آرام میشدم آغوش مادرم بود...
اشک هایم را پاک کرد و کمکم کرد تا لباس هایم را عوض کرد و با بوسه ای روی موهایم از اتاق
بیرون رفت....
من ماندم و قلبی که سخت شکسته بود...
دلم به حال قلب عاشقم می سوخت...
زود بود برای شکست خوردن در راه عاشقی...
خودم را زیر پتو مخفی کردم و چشم هایم را بستم...
چهره اش روبه رویم تجسم شد...
آن ریش های جذابش...چشم های مشکی اش...پاییز گفتنش...و...و نامزدمه...چیزی که هر لحظه
در گوشم تکرار میشد...
حقیقت این بود...
عشق یک طرفه...
کسی را دوست داشتم که عاشق دیگری بود....
romangram.com | @romangram_com