#پادشاه_من_پارت_231
سری تکان و گفتم:"نه استاد حیف نیست...باید گریه کنم...شما بفرمایید داخل..."
امیرحسین اخم کرد:"خب وایساد باهم حرف بزنیم شاید آروم شدی..."
عصبی شدم...فریدن:"من با حرف زدن با شما آروم نمیشم...برید داخل..."
با ناباوری نگاهم کرد...
انگار قصد رفتن نداشت...
خواستم وارد رستوران شوم که مادر و پدرم بیرون آمدند...
بدون اینکه نگاهشان کنم بلند گفتم:"مامان زنگ بزن آژانس الان میام..."
وارد رستوران شدم...
دست درون جیبم کردم و خواستم پول ها را روی میز بگذارم که صدای امیرحسین مانع شد:"من
آوردمتون اینجا خودمم حساب میکنم..."
نفسم را با حرص بیرون دادم و بی توجه به حرفش پول را روی میز گذاشتم و سریع بیرون رفتم...
ماشین آمده بود...پوزخند زدم همیشه دیر می آمدند اما امشب...
سری تکان دادم و بی توجه به امیرحسین که مدام صدایم میکرد سمت پدرم رفت و به کمک
مادرم سوارس کردیم و کنارش نشستیم و به راننده گفتم حرکت کند...
برگشتم و عقب را نگاه کردم...
ایستاده بود و دستش را روی قلبش گذاشته بود...از دور هم نفس نفس زدنش را میدیدم...
صلواتی فرستادم و برگشتم و سرم را روی شانه مادرم گذاشتم و در دل ناله کردم:"خدایا چقدر
من بدبختم..."
تا پایم به خانه رسید به اتاقم رفتم و در را از داخل قفل کردم....
romangram.com | @romangram_com