#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_182
اميد با خشم به فرانك نگريست فرانك بي اعتنا به غضب اميد گفت:خودت هم ميداني بهار فاحشه اي بيش نيست روزي از اينكه عاشقش شدي تا حد مرگ پشيمان ميشوي از خودت خجالت ميكشي و نمي تواني جلوي مردم سرت را بالا بياوري.
-اينها به تو مربوط نيست....
-چرا به من مربوط است چون من زن عقد كرده تو هستم چون تو شب عروسيم را به عزا تبديل كردي مرا با لباس سپيد منتظر خود كاشتي و دنبال زن هرزه اي رفتي كه به لعنت خدا هم نمي ارزد كاري كردي كه من جلوي همه تحقير شوم و ابرويم بريزد اگر به خاطر هر كسي به جز اين فاحشه با من اين كار را كرده بودي تا اين سرخورده نمي شدم اما تمام درد و ناراحتيم از اين است كه تو مرا با همه عشقي كه بهت داشتم به زن كثيفي مثل بهار فروختي.
اميد با تمام توانش سيلي محكمي بر صورت فرانك نواخت فرانك به جاي گريه با قهقه اي جنون اميز گفت:دلم به حالت ميسوزد اميد...مي دانم يك روز به پاي من ميافتي كه تو را ببخشم اما من نمي بخشمت حالا ميبيني.
-من اگر هم بميرم به پاي تو نمي افتم بهتر است بداني بهار براي من مثل فرشته ها پاك و بي الايش است شايد روزي فاحشه بوده و به قول تو به لعنت خدا هم نميارزيده ولي امروز فقط مال من است بهار دوباره از نو متولد شده پاك و مطهر و مقدس اينها را ميگويم تا بداني زندگي بهار از روزي شروع شد كه نور عشق من در قلبش تابيد قبل از ان بهار عروسكي بيش نبود عروسكي كه با نفس من جان گرفت و زندگي اغاز كرد حالا از اتاق من برو بيرون بگذار به حال خودم باشم...
فرانك فهميد كه ديگر جايي براي ماندن نيست ترجيح داد دندان روي جگر بگذارد تا همه چيز طبق نقشه پيش برود از جا برخاست و در حاليكه نيمي از صورتش ار سيلي اميد سرخ بود گفت:دوستت دارم اميد حتي اگر عاشق فاحشه اي مثل بهار باشي مطمئن باش اغوش من براي هميشه براي تو باز است اخ اميد شايد خيلي احمقم شايد از روي نفهمي هنوز ميگويم عاشقتم با تمام بي رحمي كه در حق من روا داشتي نمي توانم از تو متنفر باشم اينها را به خاطر بسپار حالا هم از اينجا ميروم چون تو ميخواهي و روزي برخواهم گشت خداحافظ.
فرانك كه رفت اميد سر در بالشت فرو برد ان قدر گريست تا شب شد و در همان حال خوابش برد.
بهار دستش را روي قلبش گذاشت و از وسط حياط خانه اقا رحيم گذشت
-نيمه شب رسيدم مجبور شدم سر زده مهمان ناخوانده سيد و خانواده اش شون نه فهميدم سامان سينا را نسپرده دست انها نمي دانم
در حياط را باز كرد
-من هم فكر ميكنم قضيه كمي بودار است الان ميروم خانه اي كه سامان اجاره كرده بود ياداشت كن دانش سرا...
بهار رسيد سر خيابان
romangram.com | @romangram_com