#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_177
-ديگه باهاش كاري ندارم
خانم سپهرنيا از پشت ميز ناهار خوري برخاست و گفت:ولي اگر اميد همه چيز را با چشم خودش ببيند و باز هم نخواهد از بهار بگذرد چه؟
اقاي سپهرنيا يك نگاه به پيام انداخت فرانك اخرين لقمه اش را جويد
-بايد به اين احتمال هم فكر كرد نبايد خيلي خوش بين باشيم
خانم سپهرنيا اين را گفت كه جو را عوض كند اما بدتر تشويش را تزريق كرد تا جايي كه از جمله خويش پشيمان شد فرانك نخستين كسي بود كه تنوانست خودش را از قعر نااميدي بكشد بالا
-درست است هميشه بايد تمام جوانب را سنجيد
خانم سپهرنيا نفس راحتي كشيد
فرانك گفت:همين حالا فكر بهتري به مغزم خطور كرد.
-لازم نيست اميد همه چيز را به چشم خود ببيند همين كه بهار حاضر شد و سر صحنه رفت به پليس خبر ميدهيم پليس همه را دستگير ميكند
-همه را؟حتي سامان را؟
-بله پيام حتي سامان را....
-ولي اخه بيست و پنج ميليون ريختيم به حسابش.
-شما نگران بيست و پنج ميليون نباشيد وقتي از زندان ازاد شد وقت دارد از ان استفاده كند
romangram.com | @romangram_com