#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_160


چع قدر پژمرده به نظر ميرسي حدس ميزنم روزهاي بدي را پشت سر گذاشتي

-فقط پژمرده نيستم احساس ميكنم قلبم تيكه تيكه شده و هر تيكه اش پرت شده طرفي اخ اميد بعد از اينكه مادرم.. و به گريه افتاد

-چه طوري اتفاق افتاد....

-مادرم ان قدر زير فشار غم و غصه كم اورده بود كه ترجيح داد خودش و بچه هايش را بكشد...اخ اميد وقتي رفتم سراغشان ديدم سه تايي همديگر را در اغوش كشيدند و به خواب ابدي رفته اند مادرم توي غذايشان مرگ موش ريخت..

بهار به نفس نفس افتاد

-پس از اين حادثه شوم ديگر نتوانستم كمر راست كنم خواستن با سامان سنگهايم را وا بكنم وهر طور هست خودم را از شرش خلاص كنم اما او تا فهميد اذيت و ازار را شروع كرد دلش نمي خواست لقمه چرب و نرمي مثل مرا از دست بدهد با هزار حيله و ترفند مي خواست مرا راضي كند كه كارم را با او ادامه دهم اما من ديگر دل و دماغ نداشتم كه بخواهم به كثافت كاري هاي قبليم ادامه دهم وقتي ديد با سرسختي جلويش ايستاده ام يك شب بيهوشم كرد چشم كه باز كردم خودم را توي شهري ديدم كه تا به حال نديده بودم او تمام پولها و جواهراتم را برداشته بود و تهديد كرد اگر نخواهم با او كار كنم مرا خواهد كشت گفت همين جا بمانم و هر وقت سر عقل امدم با او تماس بگيرم كه بيايد و مرا با خودش ببرد اما هر طور بود جلوي حماقتم را گرفتم و دلم را به دريا زدم و با تو تماس گرفتم بعد كه با تو تماس گرفتم و به من قول دادي براي كمك خودت را ميرساني حسابي پشيمان شدم گفتم به تلفنهايت جواب ندهم تا از صرافتم بيفتي مي خواستم بعدش زنگ بزنم به سامان و با خواري و خفت از او بخواهم و ديگر به حرفهايش ادامه نداد اميد ترجيح داد سكوت كند نيم ساعتي گذشت اميد گفت:چه شهر ساكت و پر رمز و رازيست

-همين طوره مردمان بسيار دل رحمي دارد اگر چه با اين سر وضع هيچ كس باور نمي كند من گدا باشم اما چون درك ميكنند به كمك احتياج دارم از هيچ لطفي دريغ نمي كنند دوست داري شب را در سياه سرد بگذرانيم؟

-سياه سرد؟ و هر دو لبخند زدند

-چقدر هوا سرد شده تو شب را كجا سر ميكردي؟؟؟

-جاي ثابتي نبودم گاهي توي خرابه ها گاهي توي مسجد گوشه اي خودم را پنهان ميكردم تا كسي مرا نبيند خيلي سخت گذشت و براي اينكه بحث را عوض كند گفت:با ماشين گل زده امدي سراغ من؟

-بايد ميرفتم دنبال فرانك در ارايشگاه منتظر من بود اما يكدفعه پر گرفتم به سوي تو..

-راست مي گويي يعني شب عروسيت عروس را گذاشتي به امان خدا و امدي اينجا...خدا مرا ببخشد طفلي فرانك.چه حالي داشت؟اخ اميد كار درستي نكردي...


romangram.com | @romangram_com