#نیش_پارت_85

شکوفه با اکراه برخاست و سر ِ پله ی سوم گیرش انداخت و اهسته و کنایه امیز گفت: نکنه کاری کرده؟

حنانه محکم گفت: نه اصلا!





این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است





شکوفه تهدید امیز گفت: حنانه اون روز نرسه که پسره ولت کنه چون من دیگه حوصله ی ترو توی ان خونه و زندگی ندارم 19 سال تحملت کردم دیگه بسه ... حالیت شد چی گفتم؟!

سرتکان داد و بالاخره از دستش خلاص شد با خودش فکر کرد کدامشان منفورتر است. شکوفه که 19 سال زخم زبان می زد یا پیروز که از گردراه نرسیده دل زخمی اش را لگد مال می کرد؟!

به اتاقش که رسید گریه بند امد؛ خشم و عصبانیت هم فروکش کرد، غصه ی اینده به همه چیز می چربید.

پیروز عبوس و بیحوصله 5 دقیقه ای بود که جلوی خانه ی خاله فریده منتظر آنا بود. دیشب خیلی بد خوابیده بود و امروز اصلا حال ِ امدن به اینجا را نداشت. تا نیمه های شب با مادرش بحث می کرد، مادرش قبل از اینکه به خانه برسد پای دردو دلهای هر شبه اش به خاله، قضیه ی نامزدی ِ پیروز را رو کرده بود و حالا هم اولیت تبعاتش را می دید. او بیاد و پشت در خانه ی خاله معطل بماند. هر بار برای کاری به سراغ آنا می امد، در نزده او توی کوچه بود و حالا ...

با کلافگی پوفی کشید و نگاهش به صندلی کناری افتاد جایی که دیشب حنانه نشسته بود، درست که او فاسد بود اما واقعا یه لحظه دلش برایش سوخت ... با خودش گفت” به این دختره نمیاد خراب باشه اگرم باشه بد فیلمیه ... “ هر چه خواست با حرفهایش تحریکش کند فایده نداشت ارام ارام اشک ریخت اما دهان باز نکرد یه کلمه جوابش را بدهد. آهی کشید و زیر لب گفت” دلت نسوزه پیروز اینا شگردشون اینه ... با همین مظلوم بازیاش الان نامزدته “

romangram.com | @romangram_com