#نیاز_پارت_490
-اره يادش بخير ... همينجا يه دونه از اون ابدارهاش خوابوندي تو گوشم ...
خنديدم و گفتم ...
-اينجا نبود كه ... دم در بود ...
-روتو برم دختر ...
با خانوم اعتمادي احوالپرسي كردم ... و در مقابل چشمان از حدقه بيرون زده بيتا به پرسنل جديد و قديم با سمت جديد از زبان كيان معرفي شدم ...
-شما خوب هستيد خانوم اعتمادي؟! خانوم اين دوست و همكار شما بد جوري ما رو پايبند خودشون كرد ...
خانم اعتمادي لبخندي زد و در عين ناباوري از حدسش پرسيد ...
-ببخشيد متوجه منظورتون نشدم ...
خنديدم و گفتم ...
-منظورش منم عزيزم،ً
خانوم اعتمادي باز با لبخند نگاهم كرد و گفت ...
-ميشه واضح تر بگيد ...
اينبار كيان خنديد و گفت ...
-خانوم دادفر سمتشون از امروز ارتقا پيدا كرده ...
-ببخشيد منظورتون خانوم به ... به ... بهرامي ... دادفر ... نه؟!
با تبريك و شاديه همكارهاي قديمي روبرو شديم ... زير اسكن نگاه ها كمي خسته شده بودم ...
براي شب هم قرار بود مهماني چهار نفره اي با سولماز و پيمان داشته باشيم ... از سولماز اخرين خبري كه داشتيم اين بود كه باز حامله هست و داره هفته هاي نخست رو پشت سر ميذاره ...
براي شب ... دوش گرفتيم و وارد رستوران لابي شديم ... سولماز رو با شوق ب*غ*ل كردم و تبريك گفتم براي مامان شدنش ... با پيمان هم دست دادم و تبريكاتم رو دو باره تكرار كردم ...
سر ميز كه نشستيم ...
پيمان با خنده گفت ...
-نياز، شما كه از اون اول مال هم بودين چرا پدر مارو در اوردين ... تو كلانتري و ...
با ضربه سولماز به پيمان و سرفه سولماز به منظور تذكر ... پيمان و كيان خنديدند و كيان ادامه داد ...
-از نياز بود كه ما فعلا فعلا ها بايد اون تو ميبوديم و اب خنكمون رو ميخورديم ... اما من طاقت نداشتم بيشتر از اين از هم دور باشيم ...
دستم رو گرفت و فشرد و گذاشت روي پاش ...
@romangram_com