#نیاز_پارت_483

ديوونه وار ميپرستيدمش ... خواستم سكوت كنم اما ديدم ديگه وقتش نيست ...
تو چشمهاش خيره شدم ...
-كيان ... چشمهات برق ميزنه ... همون برقي كه اون شب من باورش كردم ... كيان من باورت كردم ... اما تو خودت باورم رو باطل كردي ... كيان من تو رو با تموم وجودم پذيرفته بودم ... اما كيان تو تموم حسهايي كه داري مثل همين ترس از دست دادنم ... من اينها رو تجربه كردم ... تو كه ميدونستي من بهت اعتماد كردم ... تو كه ميدونستي من باورت داشتم ... تو كه ميدونستي من با دل و جون قبولت كرده بودم ... كيان تو خودت رفتي ... كيان من بهت خيلي زود دل بستم ... اما دير از دلم بيرونت كردم ... كيان تو هم همه دنيام بودي ... كيان ميدوني هر بار ميديدمت چه حس غريبي رو تجربه ميكردم ؟ حسي كه باهاش اشنا نبودم ... ميدوني وقتي ميخواستم با عشق با ب*و*سه ام احساس پاكم رو بهت ابراز كنم چقدر با خودم كلنجار ميرفتم و در نهايت با چه برخوردي از تو مواجه ميشدم ... كيان اما من باز از رو نرفتم ... گفتم باور به احساسم دارم ... گفتم. نياز عاشق نميشه ... دل نميبنده، اما وقتي اين اتفاق تو دلش افتاد ... در قلبش باز شد ... تا اخرش پاش مي ايسته ... اما كيان من ايستادم تو رفتي ... تو نامردي كردي ... تو قشنگترين شب زندگيم رو با دوستهات شريك شدي ... تو خصوصي ترين لحظه هاي ناب زندگيم رو هديه لبخند چهار تا از خدا بي خبر. كردي ... به نظرت چطور ميتونم الان بپذيرمت ... كيان فكر نميكني اول از همه به فهم و شعور خودم توهين ميكنم؟
فقط نگاهم ميكرد ... دلم ميخواستش ... دلم ميخواست سفت ب*غ*لش ميكردم ... اما اين دو گانگيه احساس كه درستيه كارم رو به چالش ميكشيد رو چه كار ميكردم ... نفس عميقي كشيدم، گفتم ...
-اينهارو ولش كن چطوره بريم يه شير كاكائو شيرين داغ براي من و يه قهوه تلخ داغ هم براي تو ... بزنيم تو رگ ... چطوره؟
پوزخندي زد و گفت ...
-انگار قراره از اين به بعد تلخي ها سهم من باشه و شيريني ها مال تو ...
خنديدم گفتم ...
-تقصير من ننداز ... خودت خواستي ...
دستش رو دراز كرد و گفت
بايد تا اونجا يه خرده پياده بريم ...
به دستهاش نگاه كردم و هيچ. عكس العملي نشون ندادم و گفتم ...
-خب بريم ... من عاشق پياده رويم ...
-من هم پياده روي دوست دارم ... اما دستت رو بده ...
اينبار دستم رو گذاشتم تو دستش و گفتم ...
-پياده روي چه ربطي به دستهاي من داره ... بفرما اينم دستم ...
-خواستم دستت رو بگيرم و باهات راه بيام ... اخه حس ميكنم دارمت ... حس ميكنم مال مني ...
باز هم خنديدم و گفتم ...
-براي اين كار نياز به حس دو طرفه داري ...
به دستهام نگاه كرد
-اين دستها حسمون رو دو طرفه ميكنه "" من يه چيزي ته دلم ميگه كه توهم دلت با من يكيه ...
درست ميگفت ... من هم ميخواستمش ...
-ته دلت چه حرفهايي رد و بدر ميشه ...
به خودم اومدم ديدم نصف راه دستم تو دستهاشه اون هم اهسته دستم رو با انگشتش لمس و نوازش ميكنه ...

@romangram_com