#نیاز_پارت_291

کیان نیم لبخندی سمتم پرتاب میکنه و میگه
-خب هر چی تو بگی قبوله ...
الان وقتش بود که حالش گرفته بشه ..
-خب این عادلانه به نظر میرسه اما با اجازتون الان دیگه دیر وقته من باید برم خونه ایشالله تو یه فرصت بهتر با هم بازی میکنیم ...
فکر کرد الان با کله میشینم و منتظر میمونم تا باهام بازی کنه ... از جام بلند شدم و بدون اینکه منتظر نظری از سمت کیان باشم به طرف شیما نگاه کردم و گفتم ...
-شیما جون عزیزم با اینکه از همنشینی با شما اصلا سیر نمیشم اما دیگه دیر وقته ..فقط لطف میکنین به آژانس زنگ بزنید و یک ماشین برای من بگید بیاد ؟
کیان صورتش سرخ بود از حس کنف شدن و من تو اون لحظه تنها اهمیتی که نمیدادم به خرد شدن کیان بود ... فعلا فعلا ها باهات کار دارم جناب کیان دادفر ...
شیما از جاش بلند شد و به سمتم اومد و دستش رو گذاشت روی بازوم وگفت
-نیاز جان خب شب رو پیش ما بمون
- تا همینجاش هم خیلی زحمت دادم ... ممنونم
-این حرفها چیه عزیزم اینقدر به ما خوش گذشت که متوجه نشدم چجور زمان گذشت ...
-به من هم همینطور مخصوصا در جوار شما و کاوه خان امشب یکی از پر خاطره ترین شبهای زندگیم شد ..
کاوه قدمی پیش گذاشت و گفت
-نیاز عزیزم باز هم پیش ما بیا منو شیما تا وقتی ایرانیم دوست داریم برنامه بزاریم بیشتر ببینیمت ...
-باعث افتخار من هستش کاوه خان البته اگر تو هر بار دیدارمون یه دست شطرنج رو بزنیم ..
شیطنت های کوچیکی بعضی اوقات از خودم نشون میدادم تا فضای ارتباطیمون کمی صمیمی تر بشه ...
تمام این مدت حتی یک ذره هم به کیان نگاه نکردم ... اما زمان زمان خداحافظی بود و باید باهاش رو در رو میشدم چون اصلا دوست نداشتم شیما و کاوه از ماجرای ما بینمون مطلع بشوند ...
-فقط شیما جون آژانس رو اگه لطف کنین ...
-وا آژانس چرا کیان که داره میره تو رو هم تو راه میرسونه دیگه ...
-نه مرسی اینطوری راحت ترم بهتره که چون مسیر دوره مزاحم کیان خان هم نشم ..
-نه بابا ین حرفها چیه وظیفشه ...
کیان دست به جیب سرش پایین بود و مدام زیر چشمی با اخم نگاهم میکرد ...
-باور کنین خودم با آژانس برم بهتره ..
اینبار کیان خودش به حرف اومد و گفت ..

@romangram_com