#نیاز_پارت_264
نگاهم میکرد ...
کنجکاوانه ...
برای اینکه از زیر ذره بینش راحت تر عمل کنم چشمهام رو بستم ...
گاز با لذتی به گز زدم و بعد از خوردنش و کمی هم حس کردن شرینیش نگاهش کردم ...
میخندید ...
لبخند شیرینی زدم و گفتم ...
-دیدی..بی خطره ... حالا بخور ... گزه ... گز اردی اصفهان ... خیلی لذیذه..
بقیش تو دستم بود ...
کمی خم شد و اومد جلو ...
با تعجب نگاهش کردم ...
نزدیک تر شد ...
هنوز مرتکب خطایی نشده بود که بخوام عکس العملی از خودم به جا بزارم ...
دستش رو اورد و با انگشتش زد به روی چونه ام ... کمی کشید روش ...
نفسم حبس شده بود ...
صورتم رو کشیدم عقب ...
دستم رو بردم بالا و چند بار سریع کشیدم رو چونم تا اثر ارد کاملا محو بشه ...
نگاهش پر از شیطنت بود ...
کششی که در خودم میدیدم در برابر این رفتارهای کیان غیر قابل توصیف بود..
انگشت اردیش رو به طرف لبش برد و کمی به دندون و زبونش کشید و بعد از مزه مزه کردنش گفت..
-این که مزه ای نداره ...
ناخواسته و بدون هیچ منظوری بالبداهه از دهانم پرید ...
-خب مزش الان تو دهنه منه دیگه ... تو اردش رو خوردی ...
ابرویی بالا انداخت و دو تا دستش رو گذاشت رو زانو هاش و خم شد به طرف من ...
-اهان ... اون وقت برای چشیدن اون مزه اجازه هست؟
@romangram_com