#نیاز_پارت_259
دستهام رو مشت کرده بودم و ثانیه شماری میکردم تا به انتهای مسیر برسیم..
-میگم نیاز ... برنامت رو جور کن بریم شیما و کاوه رو ببینیم ... سراغت رو میگرفتن ...
همینم کم بود با این دسته گلی که به اب داده بودم با سربلندی به ملاقات پدر ومادرش هم برم ...
-باشه ... حالا ایشالا یه فرصت خوب ...
-د ... نه ... د ... نشد ... داری میپیچونی ...
میدونستم اگر بحث رو ادامه بدم تسلیم قولی که ندادم و اون گرفته میشم ...
-گفتم که ایشالله دفعه بعدی با دنیا جون ... چرا که نه..من هم خیلی مشتاقم ببینمشون ... ولی به شرط اینکه دنیا خانوم هم بیارین تا ما از وجودشون شرفیاب بشیم ...
با این حرف و یا پیشنهادم سکوت کرد و به روبرو خیره شد ...
هیچ حرفی نزد ...
خودم هم نمیدونم چرا حرفهایی رو میزنم که خودم ازش ازار میبینم ...
تو کوچه پارک کرد و طبق معمول ماشین رو خاموش کرد ...
شب سنگینی بود ... از موقعیتم ناراضی بودم برای همین خواستم مثل برق و باد از ماشین پیاده شم ...
نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم..
-ممنونم ... خوش گذشت ... شبت به خیر ...
خواستم در رو بازکنم که باز هم مثل همیشه قفل بود ...
-به من هم همینطور ... خیلی خوشمزه و به یاد موندنی بود ... مرسی ...
برای بستن این بحث تشکر گفتم..
-اوهوم ...
خندید و اینبار با دلبری هر چه تمومتر لبي تر كرد و گفت..
-این تشکرم برای سوپرایز دومت بود ...
تپش قلبم به شمارش افتاده بود ... حتی کنترل نگاهم رو هم ازم خارج کرده بود ...
-میشه در رو باز کنی؟عرض کردم من فقط به پاس نهار اونروزت امشب همراهیت کردم ...
تو چشمهام با دقت نگاه کرد و دستهام رو گرفت ... شوک بدی لحظه به لحظه به بدنم وارد میشد ...
-برای جبران کارهایی که در حقت میشه همیشه اینقدر دست و دلبازی؟
@romangram_com