#نیاز_پارت_219

نوبهار مثل بچه ها رو به میعاد گفت
-میعاد زحمت میکشی بری از سر نبشی یه خرده لواشک بگیری ؟
میعاد هم که جوابی جز باشه نداشت که بگه ...
با کیان رفتند و کمی از لواشک و آلوچه های ترش مزه ای که دل هر رهگذری رو میبرد گرفتند و آوردند ...
هنوز چند تا دونه از آلوچه هاش رو نخورده بودیم که کاوه گفت
-بابا این که خیلی ترشه ... چطوری اینو میتونید بخورید ؟
شیما با علاقه و با ولع میخورد و کیان لب به هیچ کدومشون نزد و فقط مشغول فال گردویی شده بود که کنار چای و نبات و شیرینی برامون آورده بودند ...
کسی حواسش به کیان نبود و فقط من اتفاقی دیدمش تمام گردو ها رو با پوست میخورد و در حقیقت فهمیدم که اولین بارشه که فال گردو رو میبینه ...
دلم نیومد بهش نگم و اون همینجوری بخوره چون از نظر من لذت پوست کردنش از لذت خوردنش بیشتر بود ...
آهسته صداش کردم
-کیان ؟
همونطور که سرش پایین بود زیر چشمی نگاهم کرد و سرش رو به منظور بله تکون داد ... از برخوردش راضی نبودم اما ضایع بود اگر حرفم رو هم نمیزدم
تو چشمهاش نگاه میکردم و حرف میزدم
-اون فال گردو هست تو آب میخوابوننش تا پوستش راحت تر ازش جدا شه..بایدپوستش کنی مزه اش بهتر میشه ...
یک دونه تودستش بود و آخرین گردوی باقی مونده هم بود که یهو دستش رو آورد جلو و گفت
-میخوری؟بیا ...
منظورم رو نگرفته بود دوباره مجبور شدم بهش بهتر بفهمونم ...
-نه مرسی نمیخورم ..فقط میخواستم بگم اونجوری نباید بخوریش باید پوستش روبکنی ...
مثل بچه ها به گردوش نگاه کرد و گفت
-این پوست چطوری کنده میشه آخه ؟
-بدش من بهت نشون بدم ...
گردورواز دستش گرفتمو پوستش رو با دقت از مغزش جدا کردم و کمی هم نمک روش زدم و تو کف دستم گذاشتم و بهش دادم ...
اول باتعجب نگاهم کرد بعد خیلی عجیب گردو رو از کف دستم گرفتو همش رو گذاشت تو دهنش ...
از قیافش معوم بود که فرقش رو فهمیده..

@romangram_com