#نیاز_پارت_213
تو چشمهاش خشونت برق میزد با خشم حرف میزد و تهدید میکرد ... نباید کم میاوردم
-حرف تو ؟تو کی هستی که حرفت چی باشه ؟
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت
-نیاز این حال خوبه امشبم رو خراب نکن ...
- من به تو کاری ندارم فقط دردم میاد که برات سخته بفهمی که من برای اینکه با مامان بابات خلوتی داشته باشی خواستم پیش میعاد و زنش باشم ..اصلا اومدنه من اشتباه بود تو هم زیادی شلوغش کردی این مامان بابایی که من دیدم دنیا خانومت خیلی اشتباه کرد نیومد و ببینتشون اینها از خود تو دلچسب تر و مهربون تر باهاش برخورد میکردند ..
اومد نزدیکم و با نگاه ملایم تری گفت
-مگه تو نمیگی شب آخر خب این شب آخری رو هم باهام راه بیا چی میشه مگه ؟
- بابا روم نمیشه ... یک کاره بشینم تو ماشین بگم کیت میشم ؟چطوره بگم به نیابت از دنیا خانوم اومدم ؟یا مثلا بگم دوست دوران بچگیتم ؟ کیان سختمه قبول کن ...
کلافه نفسش رو داد بیرون و گفت
-نیاز شلوغش نکن ... کوتاه بیا اصلا لازم نیست خودتو معرفی کنی هر چی پرسیدن من جواب میدم ... خوبه
-وقتی محتاج میشی چه مهربون میشی ؟
کنایه زدم ..
به اطراف نگاهی انداخت و گفت
- معذرت خواهی کنم چی ؟میای؟
خیلی وقت بود تصمیمم رو گرفته بودم تا همراهش باشم اما باز جا داشت یک معذرت خواهی مفتی ازش بکشم بیرون ...
-نمیدونم ...
چشمهامو بستم و گوشهامو بازه باز آماده شنیدن عذر خواهیش کردم
صداش نمیومد ... به جای صدا گرمای صورتش رو حس کردم که نزدیک صورتمه ...
گونه سمت چپم رو ب*و*سید و منو تو ب*غ*لش گرفت ...
مردم ... به هیچ طریقی به حالت عادی بر نمیگشتم ...
ب*غ*لم کرد و دو باره گونه ام رو ب*و*سید ...
اینبار چشمهاش رو بست کمی روی گونه ام نگه داشت ...
لبش رو آورد کنار گوشم .
بدنم از هر حرکتی باز مونده بود
@romangram_com