#نیاز_پارت_211

-بابا شیما این خیلی شیطونه الان اینجوری شده ..تا همین چند دقیقه پیش میخواستی ببینی چجوری بالا پایین میپرید ...
داغ کرده بودم از دست این شوخیهاش ... تصمیم گرفتم خود نیاز واقعی بشم تا حساب کار دست کیان بیاد
-نه شیما جون حق با کیان جانه من همچینم دختر آرومی نیستم ... کیان جان هم تا قبل اینکه شما بیاین یه خرده بی تابی میکرد من مجبور بودم به عنوان یک دوست کاری کنم تا زمان براش یک کمی زودتر بگذره ..حالا نمیدونم موفق بودم یا نه ؟
شیما میخنده و به کیان نگاه میکنه
-کیان تو هنوز هم دست از این کارهات بر نداشتی ؟حیف این دختر ناز نیست تو هی اذیتش میکنی ؟
کیان با چشمهای گرد رو به من نگاه میکنه و میگه
-نیاز !نیاااااااز!نکن ... بد میبینیا ...
صمیمیت اینقدر ما بینشون دیده میشد که خیلی زود همه با هم خو گرفتند
همگی ایستادیم دم در تا کیان و میعاد ماشینهاشون رو بیارن
تو این فاصله من و نوبهار کنار هم ایستادیم و من به نوبهار نگاه کردم
-چطوری ؟
خندید
-مرسی ..عالی
-خوش به حال کیان چه مامان بابای خوبی داره
-آره خیلی دوست داشتنین خوبیش اینه که نیاز، هر شخصی میتونه باهاشون ارتباط بر قرار کنه
-اوهوم ...
-خوش به حال عروسشون ...
-آره، واقعا، نوبهار ...
همون موقع کاوه اومد و کنارمون ایستاد و گفت
-شما دو تا پرنسس چی دارین به هم میگین ؟ من میتونم حدس بزنم که داشتین میگفتین مامان کیان چقدر پیر و شکستست بر عکس بابای کیان چقدر جوون و روفرمه ... نه ؟
همه خندیدیم و با گفتنه
-نه بابا این حرفها چیه
بحث رو تموم کردیم ..
کیان و میعاد رسیدن وچمدونها دونه به دونه پشت ماشین میعاد گذاشته شد ...

@romangram_com