#نیاز_پارت_202
عرفان با کمی تامل به حرف اومد
-میبخشید انگار بد موقعی مزاحمتون شدم من خیال میکردم روز جمعه منزل باشین گویا ...
برای اینکه بیشتر از این آبروم نره گفتم
-نخیر خواهش میکنم راستش پدر مادر یکی از دوستهام امشب میان ایران ما هم برای استقبالشون داریم میریم فرودگاه به همین خاطر هم گفتم امشب کار دارم ...
نمیدونم چرا با اینکه از عرفان خوشم نمیومد اما دوست هم نداشتم ذهنیتش درباره من خراب بشه یه جورایی حس اعتماد بهم داشت و نمیخواستم با کوتاهی کردن خودم این حس رو از بین ببرم حالا هر نیتی میخواست پشت این حس اعتماد باشه و یا هر اسمی که میشد روی این نیت گذاشت ...
-آخ ..اگه اینطوره که بهتر بود من بعدا تماس میگرفتم هر چند، الان اگر راحت باشید، اجازه دارم که، قول یک ملاقات حضوری رو از شما بگیرم ؟
طوری وانمود کرد که انگار قانع شده ... با دیدن کیان فهمیدم که لبخند مرموزی روی لبهاش نشسته با اخم به صورتش نگاه کردم و با بدجنسی پوزخندی زدم و رو به عرفان گفتم
-خواهش میکنم هر طور مایلید ...
-اوم ... برای سه شنبه شب که تعطیل رسمیه با یک کنسرت موسیقی سمفونیک چطورید ؟سولماز و پیمان هم هستند ...
-عالیه ... من هم شیفت روز کار میکنم ...
-اگه جای دیگه ای مد نظرتون هست بفرمایید من زیاد تو ایده دادن مهارت کافی رو ندارم ...
-خواهش میکنم جناب چی بهتر از یک کنسرت سمفونیک اتفاقا ایده خوبی بود ...
-خب خوشحالم کردید ...
-به همچنین ...
-خانوم بنده از هم صحبتی با شما که سیر نمیشم اما موقعیت طوری ایجاب میکنه که من زودتر خداحافظی کنم خیلی ممنونم که وقتتون رو تو این شرایط برای من گذاشتید از همراهتون هم از جانب من عذر خواهی بفرمایید ...
-خواهش میکنم ... وقتتون بخیر ..
-امری نیست ؟
-سلامتیه شما ...
-پاینده باشید ... خدانگهدار
-خدانگهدارتون ..
از ادب و متانتش خیلی خوشم اومد ... طوری که خواستم گوشی رو قطع کنم، لبخند پر رنگی روی لبهام و صورتم نشسته بود ..
دیگه خبری از اون نگاه های زیر چشمی و گاهی پر خشم کیان نبود .به روبرو نگاه میکرد و متمرکز شده بود روی سبقت گرفتن از ماشینها ... من هم ترجیح دادم سکوت کنم تا حرفی یا بحثی به میون بیارم ...
به روبرو خیره شدم که یک لحظه نگاهم افتاد به ماشین روبرویی که ماشین میعاد بود شماره پلاکش از همون اول تو ذهنم به خوبی مونده بود چون آخر نمره پلاکش دو تا یک پشت سر هم بود ...
معلوم بود کیان اون کاررو از روی عمد کرد چون اصلا میعاد رو گم نکرده بود دوست داشتم مطمین شم از کارو نیتش برای همین تلفنم رو دستم گرفتم و با یک نگاه کوچیک گفتم
@romangram_com