#نیاز_پارت_185
یک باشه کوتاه و مختصر گفتم و رفتم صورتم رو شستم و اومدم کنارش نشستم ...
دو پرس چلو کباب کوبیده گرفته بود که کنارشون جوجه کباب هم گذاشته شده بود
-ممنونم اما اگه قبلش زنگ میزدی یه چیزی خودم درست میکردم ... زحمت افتادی ...
شروع کرده بود به خوردن و تا دهانش خالی نمیشد حرف هم نمیزد .اولین بار بد که از چنین فاصله ای باهاش غذا میخوردم و غذا خوردنش رو تمااش میکردم ..خیلی آروم و تمیز غذا میخورد ...
از جوجه کباب خوشم نمیومد واسه همین از کباب کوبیده اش خوردم که الحق والانصاف هم مزه داد ...
در حینخوردن غذا کم حرف میزد قبل از هر بار صحبت دستمال رو بالا میگرفت و لبش رو تمیز میکرد ... نمیگم من خیلی کثیف غذا میخوردم نه اما جلوی همچین آدمی هم خیلی سخت بود که خودم میبودم ...
-از جوجه کبابش خوشت نیومد ؟
اینقدر شش دانگ حواسم جمع غذا خوردنم بود که متوجه سوالش نشدم و مجبور به نگاه کردنش شدم و گفتم
-هوم ؟
-دندونهای ردیفش رو نشونم داد و با خنده نسبتا بلندی گفت
-هوم چیه دختر خوب ؟بگو بله ..
سرفه کوتاهی کردم و گلوم رو صاف کردم و گفتم
-متوجه سوالت نشدم میشه تکرار کنی ؟
-مهم نبود ... فقط پرسیدم از جوجه کبابت خوشت نیومد که نمیخوری ؟
آخ برای این هم باید توضیح میدادم ...
-من اصلا مرغ دوست ندارم ...
-اه ... چه جالب پس خوش به حال من میشه که یتونم سهم تورو هم بخورم ...
از این که بااین همه وقار و شخصیت این حرف رو میزد جا خوردم اما باز به روی خودم نیاوردم و گفتم
-هر طور دوست داری ؟حالا انگار چند بار منو تو با هم غذا میخوریم که تو بخواد خوش به حالت بشه ..
منظورم به دوست دختر و یا فرد مورد نظرش بود که دیشب ازش حرف میزد، ادامه دادم و گفتم
-مهم نیست من چی دوست دارم باید علایق دوست دخترت برات مهم باشه ... اونه که میخواد همراهت بشه ...
قاشق و چنگال تو دستش مونده بود و خیره شده بود تو چشمهام ... غم بزرگی تو دلم بود اما از نشون دادنش هراس داشتم ..از دیشب به خودم قبولونده بودم که کیان با تمام خوبیها و بدیهاش متعلق به من نیست و نخواهد بود و من واقعا باید اون رو به چشم یک دوست و یا یک برادر نگاه میکردم ...
-حق با تو هست خب میتونم به خودم امیدواری بدم که اگه تو دوست نداشته باشی احتمالش هست که اون هم دوست نداشته باشه ...
-آره خب ... یک احتمال غیر ممکن ... چون مثل من کم پیدا میشه ... راستی اسمش چیه ؟
@romangram_com