#نیاز_پارت_179

اخمی کردم ترجیح دادم بحثم رو ادامه ندم
کمی ساکت مسیر رو طی کرد گهگداری هم لبخندی رو لبهاش مینشست
-خیلی دوستش دارم ... خوب میشناسمش اما نمیدونم چطوری ازش خواستگاری کنم ... خیلی فکر کردم ... به نتیجه ای نرسیدم ..خواستم ببرمش مسافرت اما شیرین دختر خالم گفت دختری که من میشناسم اهل اینجور کارها نیست ... بالا خره شب وروز برام نگذاشته هر طوری میخوام بهش درخواستم رو بدم برنامه یه جور دیگه پیش میره ... دوستام میگن پا در میونی کنن اما خودم نمیخوام ... میخوام خودم از فرصتم استفاده کنم ... تا حالا چند بار با هم تنها بودیم اما نتونستم حرفمو بزنم ... پسر مغروری نیستم ولی دوست دارم از احساس اون هم با خبر باشم .. یه سری خصوصیت های خوب اضافه بر سازمان داره که هر جایی نشونش نمیده و همین خصوصش هم از بقیه جداش میکنه ... اگه فردا هم ازت کمک خواستم فقط به این خاطر هست که مثل یک دوست کنارم باشی ... چون معرفش شیرین بوده میخوام یه جورایی به گوشش برسه که اگه کیان رو دوست داری بهش بچسب وگرنه مرغت از قفس میپره ... خیلی دیگه خالص دارم باهات درد و دل میکنم ... چون یه جورایی به بن بست خوردم ... زمان داره مثل برق میگذره و من هم فرصتی برای صبر کردن ندارم ... صبرم زیاده اما خواسته و نا خواسته باید برگردم ... موقعیت کم پا میده تا تنها بینمش و خود واقعیم یعنی کیان واقعی رو نشوش بدم ...
حرفهاشو گوش میکردم و قلبم لحظه به لحظه جای خودش رو تو سینه ام تنگ تر میدید ... کی بود که اینقدر زیبا تونسته بود کیان رو جذب کنه ... باید کیان رو به فراموشی میسپردم کاش میشد یه جورایی دیگه نمیدیدمش آخه دیدنش هم برام طاقت فرساست ... ولی اون ب*و*سه هیچوقت نمیگذاره من به خوبی فراموشش کنم ... کاش اون اتفاق نمیفتاد و من عاشقش نمیشدم ...
بی اراده به حرف اومدم
-ناراحت نباش اونقدرها هم بیماریت حاد نیست ..خونه آخرش اینه که بری جلوش زار بزنی ..فقط یه چیزی خواستی بری منم خبر کن تا حال و احوال یک شیر زار رو از نزدیک ببینم ...
عصبی میخندید ..خودم از درون هزار بار شکسته بودم اما باز با شوخی دوست داشتم اون رو بخندونم..این عشقی که من ازش دیدم فعلا فعلا ها تو دامش اسیره ...
-بخند ... بخند ...
-بخند ... بخند ... تو نخندی کی بخنده ؟ به شرطی صدات میکنم که تو هم موقع بله گفتنت منو خبر کنی ...
خنده ام گرفت و گفتم
-اوه ... حالا کی خواست شوهر کنه ...
زیر چشمی نگاهی بهم میندازه و با خنده جوابم رو میده ...
-از این خنده ات معلومه موقعیت پا نداده اگه کیسش پیدا شه قبل از درخواست اوکی رو خودت پیش پیش بدی ...
با مزه جوابم رو داد اما ترجیح دادم برای ضایع کردنش نخندم ..
-هه هه خندیدم ... بی مزه ... شوخی هات هم مثل اونور آبی ها یخ و بی مزه است ...
خواست جوابم رو بده که خودم زودتر به حرف اومدم ...
-ولی خودمونیم قیافه زارت موقع بله گرفتن از همین الان معلومه ...
باز زیر چشمی نگاهم کرد و اینبار با تمسخر گفت
-ها ها ..چه لوس ... تقصیر خودت نیست که وقتی بیست و شش سالته و هنوز مجردی کم کم از نمکت کم میشه به ترشیدگیت اضافه میشه ... حالا حرص نخور قول میدم قبل از اینکه خودم دوماد بشم یه فکری به حال تو بکنم ... به هر حال دوست واسه همین موقع هاست دیگه ... رو من حساب کن ...
خدایا این مرد از جواب کم نمیاره ... باید یه جورایی پوزش رو به خاک میمالیدم ..
میدونم کار قشنگی نیست اما ناچارم ..
کمی متمایل به سمتش میشینم و با لبخند و ناز نگاهش میکنم و میگم ...
-نه انگار خوب نفهمیدی موضوع از چه قراره ... عارض شدم بنده تصمیم ازدواج ندارم وگرنه این خاطر خواه ها هستند که ول کن من نیستند ... لب تر کنم چند تاشون با انگشتر برلیان و یاقوت دم در خونم صف کشیدن ... بابام خدا بیامرز یه شعر و خوب میخوند داییم هم بعد از اون شده بود ورد زبونش ..به کس کسونش نمیدم به همه کسونش نمیدم ... همین عرفان خانی که جلو روی خودتون کارتش رو مرحمت فرمود یکی از هموناست که الان براتون گفتم ... اون رو ندیدی ..از بیخ گوش خودت هم بی خبری ؟
منظورم آریا بود اما آریای بد بخت! کی درخواستی داده بود ... اما اینجا مسیله مرگ و زندگیه نباید کم میاوردم ...

@romangram_com