#نقاب_من_پارت_201
و من فقط داد ميزدم :
-ميکشمت لعنتي!!!
تک تک لحظاتي که بر من گذشت مانند تراژدي فيلمي ترسناک بر ذهنم امد
هيچ درک نداشتم از محيط اطرافم
لحظه اخر هيچ وقت از يادم نميرفت ان لحظه که زير دست و پاي مرداني شيطان صفت در حال جان دادن بودم
-ولم کن رواني ديوانه شدي ؟
نشستن دستي بر روي شانه درد ناکم دردم را تازه کرد
ديوانه وار با فرياد خودم را بالا و پايين پرت ميکردم و جيغ ميکشيدم
-ولم کن اشغال عوضي
بلند تر داد زدم
-ولم کن
پرتاب شدنم يمت جايي نرم مقداري دردم را کمتر کرده بود
-منو نگاه کن سونيا
مدام چيزي به صورتم بر خورد ميکرد
-سونيا بهت گفتم منو نگاه کن
مردي از جنس غم چگونه ميتوانست ان ارامش را بر وجودم بگذراند
-چرا سونيا.. چرا رفتي؟
چشمانش را بست لب هاي کوچک و قلوه اي اش را به دندان کشيد و گفت:
-نزار بگم نميتونم ....
-ببين سونيا...
ميان حرف دنيل پريد از گفتن حرف فرار کرد:
romangram.com | @romangram_com