#نقاب_من_پارت_189
به جلو تر اومد اهورا رو مخاطب قرار داد و گفت:?
-يا عشقت؟
تمام افکارم از هم گسيخته شده بود
عواطفم درگير کودکيهايم بود
تاردي از اين چشمم هاي مشکي نا اشنا پيدا کند
نا خداگاه به اهورا نگاه کردم
مامند مت به من زل زده بود و گفت:
-تو عاشقمي؟
به چشمانش خيره شدم
سرد بود،براق بود همخواني نداشت
دلم ترکت گرفته از نگاه سردش
سر به زير و دوباره به فرد روبرو خيره شدم و گفتم:
-چي از جونم ميخواي
دستي متفکر و مسخرا وار به چانه اش زد و گفت:
-اووم شايد جونتو بخوام بازي تازه شروع شده خانوم کوچولو
راستي...
خندان گفت:
-به نظرت اگه دنيل بفهمه تو پيش مني چيکار ميکنه؟هوم؟
مبايلش را از جيبش دراورد و شماره اي گرفت و در زير گوش خود قرار داد
مقداري صبر کرد
مبايل را ور جيبش گذاشت و گفت:
-فکر نکنم چندان که فکر ميکردم براي دنيل مهم باشي سرش خيلي شلوغه جوابگو نيست
اين را گفت و اشاره اي به سمت بالا کرد ودستانش را بست
ناگهان دوتا دور من را افرادي غول پيکر و لات گرفت
romangram.com | @romangram_com