#نقاب_من_پارت_187


من رو ول کرد و باسرعت از پله ها بالا رفت، فرصت رو غنيمت شمردم و با نهايت توان از ساختمون خارج شدم.
تمام فاصله خونه دنيل تا پارک رو دويدم و مدام يک فکر در سرم ويراژ ميداد:

"چرا کارلوس جلوم رو نگرفت؟!"

وقتي به پارک رسيدم، به درختي تکيه زدم تا نفسم جا بياد.
قلبم در سينه بي قراري مي کرد و محکم مي تپيد و سمفونيه ضربانش، گوشم رو کر کرده بود.
با صداي بلند نفس نفس مي زدم و اکسيژن رو با قدرت به داخل ريه هام مي کشيدم.
چند دقيقه طول کشيد تا نفسم جا اومد و ريتمش، منظم شد.
صاف ايستادم و نگاهم روسرگردان دراطراف پارک چرخوندم، سامي با پيرهني سفيد و شلوار پارچه اي مردانه، کلافه قدم بر مي داشت و هرازگاهي، لگدي به زمين مي زد.
براي لحظه اي دلم گرفت و قلبم فشرده شد، فکر اينکه اين راه ممکن ديگر بازگشتي نداشته باشه، مثل خوره به جانم افتاده بود و آزارم ميداد.
کلافه و تا استرس خاصي به سمتش دويدم تا بهش رسيد و
با عجله هرچه تمام تر گفتم:

_آورديش؟!

به سرعت به سمتم برگشتو بدون توجه به حرفم گفت:

_تو که منو نصف عمر کردي دختر.

صداي جن سفيد، در سرم جان گرفت:

"تيک تاک تيک تاک... وقتت داره تموم ميشه"

با پرخاش و صدايي گرفته گفتم:

_الان وقت اين حرفا نيست، آورديش؟!

از برخوردم متعجب شد و آروم بسته سياه رنگي رو به سمتم گرفت.
اسلحه رو گرفتم و بدون درنگ گفتم:

_ماشين آوردي؟!
_نه با موتور اومدم
_برو و جواب دنيل هم نده
و دستم رو جلوش دراز کردم و با خشم گفتم:

_سوئيچ

romangram.com | @romangram_com