#نهال_پارت_248
_والا ما درباره این موضوع حرف زدیم!تو میدونی که من قصد ازدواج ندارم اونوقت منو اوردی اینجا تو این فضا ازم خواستگاری میکنی؟
_چی میگی نفس چرا قصد نداری؟ما که عاشق همدیگه ایم.
نفس نفسش را فوت کرد و گفت:عشق چه ربطی به ازدواج داره. تو میدونی من امادگیشو ندارم والا.
_دیگه چه امادگی لازم داری؟
نفس به والا نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت:بهتره من برم!به اندازه کافی عصبانیم کردی.
به سمت در به راه افتاد.
_نفس ،کجا؟
نفس در خانه را باز کرد و گفت:بعدا حرف میزنیم والا!بعدا.
و در را محکم بست و به دنبالش از خانه خارج شد.
_نفس!
***
به اینجا که رسید فیلم را نگه داشت میدانست اخر سر با چه وضع نذاری وارد خانه میشود.
لبخندی زد و گفت:تو که اخرش مال خودم شدی . حداقل اون روز نمیزدی تو پرمون.
سرش را به دو طرف تکان داد به یاد روزی افتاد که نفس با ترس به خانه اش رفته بود تا خبر بارداری اش را بدهد.
همان روزی که والا دوباره برای اثبات عشقش به او درخواست ازدواج داد و اینبار نفسش او را رد نکرد. آن روز بهترین روز زندگی اش بود.
romangram.com | @romangram_com