#نهال_پارت_246
والا سرش را به علامت مثبت تکان داد. نفس با خنده گفت :اونوقت چه خبره؟
والا حلقه دستانش را تنگ تر کرد.
_که امشبمون خاص باشه.
نفس لبخند زد .نگاهش را به والا دوخت و مستانه خندید.
_عزیزم!تو دیوونه ای.
والا نرم او را بوسید و گفت:دیوونه توام!
نفس با خنده گفت:اقا کوچولو باید به اطلاعت برسونم که ماهانه من تازه دیروز شروع شده امشب خبری از خوش گذرونی نیست.
والا اخم کرد.
نفس گفت:تو که زمانشو بهتر میدونی!
دوباره به اطراف نگاه کرد.
_حیف این همه پول کاش بهم میگفتی تا بهت خبر بدم.اخم نکن دیگه من که همیشه هستم.
خودش را از والا جدا کرد و گفت:اشکالی نداهره شمعا و بادکنکا رو میشه نگه داشت. گلا رو هم همین امشب قبول میکنم ازت.
خواست یکی از شمع ها را فوت کند که والا گفت.
منظورم از خاص چیز دیگه ای بود.
نفس با کنجکاوی به سمتش برگشت.
romangram.com | @romangram_com