#نهال_پارت_235
بعد شروع کرد به ریز ریز خندیدن . هستی که رفتار نهال بیشتر از والا به مزاجش خوش آمده بود لبخند زد . همین برای این که راضی بشود نهال با آنها بماند کافی بود.
والا با با تعجب گفت: نهال!
با لحن شیطنت امیزی گفت: خب راست میگه بچه!
والا سرش را تکان داد. فکرش را هم نمیکرد نهال چنین روی خندانی هم داشته باشد!
نهال هستی را تنگ در آغوشش گرفت و گفت: ماشالا....
هستی با رضایت به والا نگاه کرد.
و والا خوشحال از این رضایت سه طرفه روی زمین نشست و گفت: تنها تنها؟
نهال با تعجب گفت: چی؟
والا خم شد و دستش را دور هر دوی آنها حلقه کرد. هستی ذوق زده شده بود و نهال خجالت زده.
والا به ارامی دستش را بلند کرد و طوری که انگار بدون قصد دستش خورده باشد شال نهال را عقب کشید .
هستی با ذوق و شوق خودش را در آغوش والا جا داد.
والا سرش را خم کرد و بوسه ای روی موهای دخترش زد و این بهانه ای شد تا به سمت نهال بچرخد تا لبهایش بتوانند برای اولین بار پیشانی نهال را لمس کنند.
و همان تماس چند ثانیه ای کافی بود تا نهال را وارد دنیای تازه ای کند.
نهال برای سرکوب کردن حس عجیبی که تمام وجودش را قرا گرفته بود با اعتراض گفت:والا!
والا لبخندی زد و سرش را به سمت هستی خم کرد و گفت: میخوای بری پیش دنیا بازی کنین؟
romangram.com | @romangram_com