#نهال_پارت_233
والا دست هستی که در دستش بود را به ارامی فشار داد . هستی دوباره سرش را بالا گرفت از نگاه والا حرفش را خواند . دستش را از دست والا بیرون کشید و گفت: بابام که دوس داره !
نهال لبخند زد.
_تو چی؟
هستی اهی کشید و گفت:تو نمیخوای مارو بخوری؟
والا دوباره به خنده افتاد.
نهال با تعجب گفت: شما رو بخورم؟
_خاله مرضیه گفت تو جادوگری! میخوای مارو بخوری؟
والا با خنده گفت: هستی، بابا، ما که دربارش حرف زدیم!
هستی با لجبازی گفت: ما رو میخوری؟
نهال با تاسف سری به حال مرضیه تکان داد و گفت: نه عزیزم مرضیه خانوم میخواسته بگه جاروگر !
_جاروگر؟
نهال سرش را تکان داد.
_اره ! اخه من دوست دارم همه جا همیشه تمیز باشه برای همین تا یه جایی آشغال میریزن خودم میرم سریع یه جارو میارم همه جا رو تمیز میکنم!
هستی با تعجب گفت: یعنی خان دایی و بابای منم با آشغالا جارو کردی؟
نهال با تعجب گفت: چی؟
romangram.com | @romangram_com