#نهال_پارت_206
خانوم بزرگ پوزخند زد.
_دوست مشترک؟
_بله دوست نهال معماری چند از ساختمونای منو به عهده داشت. چند باری با هم اومدن پیش من و با هم آشنا شدیم!
نهال با تعجب به والا که اینطور با تسلط تمام داشت دروغ می بافت خیره شده بود
خانوم بزرگ رو کرد به اردشیر و گفت: میبینی خانوم جلو دخترشو چطور ول کرده بوده!خوب تونسته یکی مثل خودش بار بیاره!
نهال دست هایش را مشت کرد.
آلاله که تا آن لحظه ساکت بود با بی حالی گفت: خدایا منو بکش و راحتم کن. مادرش برادرمو رسوا کرد و دخترشم پسرمو! کاش میمردم و این روزا رو نمیدیدم حالا دیگه من چطور باید سرمو جلو دوست و اشنا بلند کنم؟اخه پسرم اینقدر ساده؟ یه زن گولت زد بس نبود؟ افتادی تو دام دومیش؟
نهال سری با تاسف تکان داد نه تنها والا و اردشیر بلکه الاله هم داشت تظاهر به ندانستن میکرد.
به خانوم بزرگ خیره شد در اصل تمام کار های این خانه روی انگشت او میگردید.
پوزخند زد.اگر او نبود چقدر از مشکلات این خانه حل میشد!
لبش را به دندان گرفت.ارزوی مرگ کردن برای هیچ کسی درست نبود!
خانوم بزرگ رو کرد به اردشیر و گفت:فردا پس فرداست که تو محل بپیچه این دوتا تنها با هم رفتن تهران. اینو چطور رفع و رجوع میکنی؟
جمله دوم را کاملا طعنه آمیز ادا کرد.
اردشیر عصبی بود. تازه یادش آمده بود باید کمی غیرت پدرانه به خرج میداد. از این که نهال اینطور خونسرد کنار والا نشسته حس بدی داشت.یاد زمانی افتاده بود که بدون اجازه پدر و مادرش پنهانی با گلناز عقد کرده بود. در مراسمی که هیچکس به جز پدر و مادر گلناز و یکی از دوستانش نبودند. عقدی که یک ماه بعد تبدیل به یک رسوایی در روستا شد.
_خودم همین الان بینشون صیغه محرمیت میخونم . میسپارم هر چه زودتر بساط عقد و عروسی رو راه بندازن تا دهن مردم بسته شه.
romangram.com | @romangram_com