#نهال_پارت_168


_از خان دایی خوشت نمیاد؟

_ مامانم از غصه اون مریض شد!

_شنیدم باهاش خیلی صمیمی حرف میزنی!یعنی هم شنیدم هم دیدم. همین که به خودت جرات میدی بابا صداش کنی!

_نگفتم دوستش ندارم! به هر حال اون بابامه!

_که اینطور!

نهال هیچوقت خوشش نمی آمد کسی زیادی او را کنکاش کند. از این که احساساتش را برای دیگران شرح بدهد خوشش نمی آمد.برای خلاص شدن از دست سوالات والا که معلوم نبود میخواهند به کجا ختم شوند گفت: تو این اوضاع ازدواج شما و یاسمین چی میشه؟

والا که متوجه سوال نهال نشده بود اخم کم رنگی روی پیشنانی اش نشست.

_یاسمین؟

نهال ابروهایش را بالا داد و گفت: اره دیگه, یاسمین!

_کدوم یاسمین؟

نهال به بی حواسی والا لبخندی زد و گفت: یاسمین خواهر من! همسر آینده شما.

شانه هایش را بالا انداخت و گفت: البته احتمالا!

با تمام شدن حرف نهال ماشین با صدای گوش خراشی از حرکت ایستاد و بلافاصله صدای بوق های ممتد از پشت سرشان سرازیر شد.

نهال که از این حرکت والا شکه شده بود دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: چی کار....

حرفش هنوز تمام نشده بود که والا با عصبانیت گفت: درباره چی داری حرف میزنی؟

romangram.com | @romangram_com