#نهال_پارت_163
نهال سرش را تکان داد و والا از ماشین پیاده شد.
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
نهال نگاهی به والا که داشت وارد مغازه میشد انداخت و با نا امیدی زیپ کیفش را باز کرد و برگه هایی که پیدا کرده بود را کرد. انتظار داشت بتواند چیز های بیشتری در آن خانه پیدا کند اما نتوانسته بود.
اهی کشید و به جاده رو به رویش خیره شد شاید بعد از ارامتر شدن اوضاع میتوانست باز هم به آن خانه برگردد!
والا وارد مغازه شد و در حالی که گوشی موبایلش را از جیبش بیرون میکشید خطاب به فروشنده گفت: صبح به خیر اقا!
همان طور که شماره مادرش را میگرفت ادامه داد:نون تازه دارین؟
فروشنده به نان های محلی داخل قفسه ها اشاره کرد و گفت: بله ! مال همین امروز صبحه!
والا بدون این که به خودش زحمت بدهد به آنها نگاه کند گفت: دوتا نون با یه پنیر کوچیک و دوتا پاکت کوچیک شیر و یه بسته کلوچه بدین!
_چشم اقا همین الان!
والا سرش را تکان داد. همان لحظه آلاله گوشی را جواب داد!
_سلام!
romangram.com | @romangram_com