#نهال_پارت_159
_چیزی گفتی؟
نهال سرش را بالا گرفت و گفت: نه نه...
لحظه ای به والا خیره شد با این کارش خیال نهال را راحت کرده بود.
لبخند محوی زد و گفت: ممنون!
والا سرش را خم کرد و گفت: خواهش میکنم!
و از اتاق خارج شد.
نهال شانه هایش را بالا انداخت .ثبات شخصیتی برای این مرد تعریف نشده بود
با صدای ضربه هایی که به در میخورد نهال از خواب بیدار شد.
اصلا نفهمیده بود که دیشب دقیقا چه موقع به خواب رفته!
_نهال... نهال پاشو در رو باز کن! نهال!
نهال رو سری اش را مرتب کرد و از جایش بلند شد و به سمت در رفت!
_نهال!
نهال که از در زدن های پیاپی والا نگران شده بود سریع کلید را در قفل چرخان قبل از این که در را کاملا باز کند والا وارد اتاق شد!
نهال با تعجب گفت: چی شده؟!
والا نگاهی به صورت خواب آلود نهال کردو گفت: زود باش باید بریم!
romangram.com | @romangram_com